تو راست میگی المیرا
امشب میخوای بری بدونه من
خیسه چشای نیمه جونه من
حرفام نمیشه باورت چیکار کنم خدایا
راحت داری میری که بشکنم
عشقم بزار نگات کنم یه کم
شاید با هم بمونه قصه ی ما
به جونه تو
دیگه نفس نمونده واسه ی من
نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن
دلم جلو چشات داره میمیره
نگام نکن
بزار دلم بمونه روی پاهاش
فقط یه زره آخه مهربون باش
خدا ببین چه جوری داره میره
آره تو راست میگی که بد شدم
آروم میگی که جون به لب شدم
امشب بمون اگه بری چیزی درست نمیشه
ساده نمیشه بی خبر بری
عشقم بگو نیمشه بگذری
از من بگو کنارمی همیشه
تو رو خدا
ببین چه حالیم نگو که میری
دلم میخواد که دستمو بگیری
نرو بدونه تو شکنجه میشم
پیشم بمون
دیگه چیزی نمیگم آخریشه
کسی واسم شبیه تو نمیشه
بمون الهی من واست بمیرم
امیدوارم یه روز بیلای و این وبلاگو ببینی
